وقتی شب هاتو را از خوابیدن باز دارند...
زمانی که دنیا برایت در چند صحنه خلاصه شوند...
کسی در کنارت نیست که سنگ صبورت شود...
زمانی که اشک هایت در تخت خوابت خفه شدند...
تنها چیزی که آرامت می کند تنهاییست...
آری این تنهایی که بسیار کم یاب است...
از وقتی خواستی تنها شوی،زمین و زمان با تو به سازش خواهند پرداخت...
ولی تو...تو نمی خواهی...سازش برایت مفهومی ندارد...
تنها چیزی که می خواهی دوری از مردم و تنها در گوشه ای گریه کردن به حال خود است...
همه می خواهند از راز دلت بدانند...
اما تو در این دنیا نیستی...
تو می دانی این احساس از برای چیست؟
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:15 توسط mamadh1378|
امیرعلی جان...ما را در سایت امیرعلی جان دنبال میکنید
برچسب: ناشناخته, نویسنده: بازدید: 125